
«نقدی بر کتاب سرخی من از تو، نوشته خانم سپیده شاملو»
« دوستش داری و حساب میکنی از دست دادنش خیلی سخته، به همین اکتفا کردی، به گوشهای از بودنش. فکر میکنی بخشیدیش. آزادی رو بهش هدیه دادی و با این کلک همه چی رو یک طور دیگر به خودت نشون میدی. اهانت به خودت را فراموش میکنی، و ادای آدمهای بخشنده و آزاده رو در میاری. ولی تو هیچکدوم از اینها نیستی لیلا. در مورد داریوش نیستی. تو نه اون رو میبخشی و نه تحمل نبودنش رو داری. حداقل بلند شو و مثل زنهای واقعی آستین بالا بزن و بجنگ.»
صفحه 176 پاراگراف آخر
اما او نمیجنگد و به روال همیشگی زندگی خود ادامه میدهد و فقط به شیرجه زدن در استخر بسنده میکند تا شاید ساختار متکی به سامان خانوادگی را، که در آن حفظ آبرو و رعایت مصلحت نقش تعیینکنندهای دارد، اندکی بلرزاند.
«شیرجه میزند و کنار مستانه شنا میکند»
صفحه 256
در این میان، حقیقت زندگی زنها، که شخصیتهای اصلی داستان را میسازند، در تقابلهای روزمره شکل میگیرد؛ نه فقط در تقابلهای روزمره با مردها که با تقابل و کلنجار هر روزه با تن و روح خود:
«صدای فشفش مار میآید و گربهها مرنو میکشند. باید چاقوی تیز و کوچک را پیدا کند ...»
صفحه 209
و همیشه یک چاقو پیش او است تا در مقابل هر مردی که معلوم نیست او را تا کجا با خود ببرد، آماده استفاده باشد؛ رانندهها با حرفهای خود او را به سمت احساس خطر پیش میبرند ...
اما در نهایت، همه این تقابلها به یک تقابل اصلی ختم میشود و این تقابل اصلی تم داستان را شکل میدهد و رمان با محوریت آن پیش میرود.
تقابل مرد و زن، پدر و دختر در نظامی پدرسالار که در آن زن و فرزند برای رفع نیازهای جسمی و روحی آن دیگری مورد استفاده او قرار میگیرد؛ چه آن خانم دکتر که در پوشش کانون گرم خانواده مجبور است چشم به روی تحقیرشدگی خود ببندد و در خدمت آرامش روحی مردش باشد و چه رقیب عشقی او که در آشپزخانه و در حال پذیرایی از مردش اشک میریزد و به حرفهای او گوش میسپارد که از استحکام خانوادگی خود میگوید و از این که به راحتی قابل از همپاشیدن نیست:
« چرا متوجه نیستی زندگی سی ساله را نمیشود سر هیچ و پوچ به هم زد ... »
صفحه 268
زنهای داستان با وجود این تقابل و در لب مرز عدم تعادل ناشی از آن، به حفظ وضع موجود بسنده میکنند و هیچ تغییری را به نفع خود نمیبینند.
«هلن سیکسوس» در مقاله هجومها که در 1975 منتشر کرد سخن خود را با پرسشی نمادین آغاز میکند : Where is she? آن زن کجاست؟
و فهرست زیر را میآورد:
فعالیت/انفعال
فرهنگ/طبیعت
روز/شب
مغز/قلب
و ...
و ادامه میدهد: «تفکر همواره به وسیله تقابلهای دوگانه و سلسلهمراتبی عمل کرده.
مهتر/کهتر، اسطوره/کتابها و نظامهای فلسفی. هر کجا نظمی مداخله میکند قانونی وجود دارد که آن چرا اندیشیدنی است به کمک تقابلها سازمان میدهد و این به چه معنا است؟
آیا واقعیت آن است که لوگوس محوری، اندیشه را تابع نظام دو جزیی مرتبط با جفت مرد/زن کرده است؟»
سیکسوس معتقد است برتری همیشگی نرینه که آن را نرهمحوری مینامد به همه زنها و مردها به یک شکل آسیب میزند؛ زیرا تخیل را مهار میکند و در نتیجه بهطور کلی سرکوبگر است.
در نهایت سیکسوس «نوشتار زنانه» را پیشنهاد میدهد که از محدودیت اعمال شده از سوی نظام نرهمحور خواهد گریخت. او میگوید:
«ارایه تعریف از شیوه نوشتار زنانه، ناممکن است و این امکانناپذیری همیشگی است؛ در نتیجه این شیوه هرگز تئوریزه، تعریف و کدبندی نمیشود – اما به این معنا نیست که این شیوه وجود ندارد بلکه این شیوه همواره از گفتمانی که نظام نرهمحور را نظم میبخشد فراتر خواهد رفت.
این شیوه تنها برای سوژههایی قابل درک است که از اتوماتیسم گسسته باشند؛ برای انسانهای حاشیهای که هیچ قدرتی نمیتواند مهارشان کند.»
اما زنهای این داستان همه گرفتار اتوماتیسم هستند.
اوضاع و احوال روحی و روانی، شغلی و معیشتی، روزمرگیها و تمامی آنچه که زندگی را در دایره امیال شکل میدهد برای زنهای کتاب در تیپهای مختلف اجتماعی و اقتصادی به شکل دقیقی تعریف و تعیین میشود.
شخصیتهای داستان که زندگی آنها بهطور دورانی به توصیف درمیآید، به شکل تیپ اجتماعی ظاهر میشوند و نمایندگان شسته و رفته طبقه اجتماعی و اقتصادی خود هستند.
این شخصیتها هر کدام با تمامی متعلقات خود اعم از اینکه زن متول و تحصیلکردهای مثل لیلا باشند یا خدمتکاران خانه او، در قالب اجتماعی از پیش ساخته خود فرو رفته و رفتار آنها با اندک توصیفی باورپذیر به نظر میرسد.
حتا منشی خانم دکتر که یک شخصیت حاشیهای است، فقط به اسم منشی در داستان ظاهر شده و طرز فکری را نمایندگی میکند که در آن، او مطیع تصمیمات همسر آینده و خانواده او است؛ میخواهد شغل خود را ترک کرده و به خانهداری اکتفا کند چرا که خانواده خواستگار او علاقهای به شاغل بودن زنان و دختران خود ندارند.
در این رمان میتوانیم نظامی شکل گرفته از روابط به ظاهر دوستانهای پیدا کنیم که رفتهرفته در قالب نظام پدرسالاری، تقابلهای درونی آن آشکار میشود.
و در پایان رمان میبینیم پس از کالبدشکافی شخصیتهای زن داستان، بینظمی ناشی از این تقابلها در نظامی که پدر به حریم دختر خود تجاوز میکند، با شورش زن علیه آن، پایان مییابد و نظم ایجاد شده باز هم در قالب همان نظام و این بار با کمی تغییرات سطحی شکل میگیرد.
راوی با دلخوش کردن به این تغییرات اندک که گاه حتا نمیتوان اسم آن را تغییر گذاشت، قلم خود را بر زمین میگذارد.
به عنوان نمونه، شوهر لیلا (خانم دکتر) با رقیب عشقی او از بر هم نزدن روابط سیسالهاش میگوید، شکستی برای لیلا و رقیب عشقی او که نتوانستهاند شورشی بنیادین را علیه زندگی به ظاهر آرام خود شکل دهند.
از آنجا که داستان در دل سردرگمیهای آدمهایی پیش میرود که قرار است تعریفکننده یک تیپ باشند، شخصیتپردازیها نباید کار مشکلی باشد.
و با محور قرار داده شدن مطب خانم دکتر این کار باز هم راحتتر میشود؛ همان جایی که همه رفتارها میتواند زیر زرهبین روانکاوی تجزیه و تحلیل شود، سردرگمی شخصیتها را با وجود پذیرش وضع موجود توسط آنها و تلاش برای حفظ آن، توجیه کند تا بتوان حقیقت زندگی آنها را از میان هذیانهای شیزوفرنیک بیرون کشید.
بررسی شخصیت پردازی مردها، در این رمان که مثل زنهای داستان تیپهای اجتماعی را نمایندگی میکنند، فقط از زاویه نگاه راوی که در این جا یک زن است، امکانپذیر به نظر میرسد و چندان مخاطب را با زوایای وجودی آنها، آنطور که در مورد زنهای داستان اتفاق میافتد آشنا نمیکند.
حتا مهرتاش – مرد همکار خانم دکتر که عاشق او هم هست- باوجود اینکه گاه با حرفها و برداشتهای خود از زندگی لیلا سعی در راهنمایی او دارد در شکل یک سایه در درون اثر باقی میماند و خواننده با او آشنایی چندانی پیدا نمیکند.
نوشتاری که شاید فاعلیت زن در آن بیش از همیشه دیده میشود، هنوز نتوانسته مردها را در موقعیت یک ابژه قرار دهد.
مردهای این اثر سایهی انسانهایی هستند که بدون آنکه در معرض روانکاوی خانم دکتر قرار گیرند، تجاوزکار بودهاند و یا خائن، و در مقابل آنها، همکار خانم دکتر قرار میگیرد؛ انسان دانایی که در موقعیت یک راهنما، دوست و همراه ظاهر میشود.
گویا تخیل راوی نیز در نظام مردسالاری که بر او هم تسلط دارد، محدود شده و امکانات جدید را برای شخصیتهای داستان نمیبیند یا نمیپذیرد.
این نقد در سایت کانون زنان منتشر شده است.


